تبليغاتX
دیوزیت

دیوزیت

شعر

چه هولناک تنها هستیم

 

کشف علی شعبانزاده به ساحت "من" انسانی، در کتاب شعر "بر پلکان محو" هولناک است . شعور این مرد در برخورد با رخ دادِ "من" و انسان ،فضایی جدید و نایاب را در حیطه ی ذهن خوانشگر می گشاید .

آنچه این شاعر به تحیر در بُعدیافتگی "من" اندوهی مقدس و پیامبرگونه را می یابد و  به شعر می سرایدش ، بکر و قابل غور است .

حیرت درون وادیِ "انسان"ی ای که "من" وجودی را "تو" خطاب می کند .

علی شعبانزاده خواسته درون وادی ای قدم می نهد که برای کلمات فارسی و ساحت زبانی فارسی نامانوس است  و موفق می شود که بجای شرح اگزیستانسیالیستی از انسان ، شهودش را از "من" انسانی برای "من" انسانی بسراید .

آنچه واضح است غم مقدسی است که در این "ترس آگاهی" در جای جای سطور چون قندیل های یخ می درخشد و چکه می کند .اینکه او در زندگی انسانی به دایره های کوچکی پی می برد که از شدت وضوح خیره اند و فانی . این ترس عجیب از نپاییدن و اینکه حتی درون این جذبه های کشف نیز تخلخل مرگ می درخشد .

 

علی شعبانزاده بجای دچار شدن به تکرار همه وجودی ، و فیلسوفانه نوشتن ، شاعرانه از "من" دیگر موجودات حرف می زند و در جای جای شعرش ، من غمگینانه ی گیاهان و پرندگان و جمادات را در ساحتی روحانی نفس می کشد ، شهود می کند و می گرید .

علی شعبانزاده منطقن شعر نمی گوید او در ساحت شهودهایش شعر می گوید .

 

سنگ ریزه ای در قلبم

سنگ ریزه ای در قلبم سخت است

 

اگر از یاد بروم چه می کنی؟

 

از تو می پرسم

کجا؟

هستیم

این جا

ستارگان ادامه ی چه اند

این جا کنار این ساحل؟

 

از تو می پرسم

نامت را

چهره ات را

آن آخرین چیز را بعد از تو

اشک را

 

از تو می پرسم

آیا این جا بودن سخت است

کنار این ساحل؟

 

من نه آغاز توام نه با تو نه بی تو

تنها یک سرود که بیشتر نیست

از من

سنگریزه ای

که باید با لبانت ببلعیش

نَگری *

 

* ص 46- 47 "بر پلکان محو" ، علی شعبانزاده ، نشر ثالث ،1381

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعت 1:50  توسط سینا مشایخی  | 

لاکِ سرخِ دهاتی بر پلکهای ِِناخنها

 

خستگیِ خمر

چه کنم عزیزم

اینگونه است گاه

بوی ِ ملست را آنقدر که تاب نمی آورم

و زمان شوریده و ژولیده لبخندی رندانه می آوردم

 

این خواهشِ بویناک که می پیچی

و دستِ تو نیست نافه

 

کنار حمامیِ تنت

بر تختِ ملافه هایِ خیس از شره ی پوستِ یاسها

                                     و سرخی لبان رُز

آنقدرم که سیگاری روشن کنم

              و لذت برم .

دماغت می خارد و عطسه می زنی نادیا

 

گاه اینگونه است

و زنانگی ات

در این آینه ی ارضا

         خالی احساسم

دودِ علف را می طلبد .

 

کمی خمیازه بکش

کمی خودت را کِش بیاور

         تا مشغولی مردمان سرگرم

پاسی نمانده است

۲

ای اسرار ِ لخت

      خوانِ فراگسترده ی زمین

کشتزارهایِ درویده و در آیش

ها

مانده است اینهمه برنج را به سینه

 با یک به هزار خوشه بر دهیم .

۳

نادیا عادت دارد موهایش را بر بالش خشک کند

          و کرختی اش را پس از هر حمام و صابونیِ آغوشها

معلقِ دیوارها تماشا کند .

خوشگل است دیگر     دیوانه

کاریش نمی شود کرد

جز سیگار ها که

آدمم

گربه ای نیستم بی سیری به اینهمه اش

۴

چطور انکارت کنم

         اینچنین با لطفی بر من

چگونه وقتی کنار و ترا در گمان دارم .

۵

می شود

تو پری و بادام چشم

     من دیوی و پشمالو !

 


حافظ چو نافه ی سر زلفش بدست تست

دم درکش ورنه باد صبا را خبر شود .

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388ساعت 3:46  توسط سینا مشایخی  | 

ی

 

مرگ یه صداس

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم شهریور 1388ساعت 13:59  توسط سینا مشایخی  | 

شطح

 

لبخندی بیاویز غل و زنجیر

           بر بافهای کبوترِ دو سینه ات

غلافی نقره ای پود

    بر برهم تنش تپش های ملکوتیِ پرواز

 

در آینه ی چشمانم بمان

 

منجوق دوزی اش کن

    با کک و مکهای ستارگانِ خاکستری و قهوه ای

 و به نسیم نور دو ماه گونه ات 

              بدرخششان

۲

کافیست

    سروِ رسته بر پیشانی

به آتشِ تنه اش چشمی سرخ

  و سبزِ شاخسارانش

        ملاحتی قدسی

/

از ستون فقرات

نوری بر چشمها

نسیمی ملس

     از شمّ مشام

چپ به چشمی ماه

   و خورشید به حدقه ی راست    

۳

قدم می زنیم

    ای با اینهمه بار

که کوه را نیز تابَ ش نیست

 حم .

  

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم شهریور 1388ساعت 2:10  توسط سینا مشایخی  | 

ملس لمس سلم

 

نادی از گربه سیاهه خوشش نمی آید

جایِ دندانهایش بر زیادیِ مرغ را

نمی خواهد با چشمانِ زبرجدش

             شریک شود

 

نادی آنقدر خوشگلیش خرفت

که نمی بیند

ناراحت می شوم

   هنگامی شهوت شبقم با چشمانی زبرجد

می ترساندش

   بدنِ خام کبابی اش را دوست دارم

هنگامی بزاق دهانم فوران می زند با طعمی از آهن

         

 دل انار   سرخ اینچنین می درخشدم   ابله 

     وای وقتی خرافات می گیرندش

از حشر دارم می سوزم

چون کودکی لبریزِ مثانه اش

۲

آنقدر آفتاب است

آنقدر نفحات

دَمهای سکونِ دریایی لاجورد

ابله

  غوطه ی این آب و نمی دانم

نادیا ام

گربه سیاهم

.

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم شهریور 1388ساعت 14:59  توسط سینا مشایخی  | 

شعف، علف - grace، grass

 

برای شمایان

گیاهان رسته بر کناره ی دیوارها

   سنبله های یاغی

برای گیاهی زیبا که نامت را نمی دانم

 و چون عروسی سبز پهن می شوی بر

         عبوسیِ آسفالت

 

برای مهمانی های عجیب

درون ِ

 رودخانه که یال گیاهان ِهمیشه در باد ِآب

برایِ لاروهای قورباغه و بچه ماهی ها می گیرند

 

برای ابرو.انت

سایه ی چشمها

 

آه چه عزیز است نام ِ سبز

۲

   گشنیزهایِ بال پروانه

یونجه هایِ ترشِ رانِ اسبان ِ خیره

 و علفهای ناز و آب ِ بالایِ لبانت

۳

دوستان من

معشوقکانِ فروردین

    بوسه هایِ زمین

 بر زمین

/

آرامی التهابِ هوش

چون قاصدکی

بر

   سینه ی امن

              خاکِ تن

گاه رقصی بگیرد

  گاه بادی .

 

حم

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم شهریور 1388ساعت 0:20  توسط سینا مشایخی  | 

تا - درونِ تا -

 

کاجهایِ غریبِ حیاط تبعید

        و خستگی خاک

   بر چمنهایِ خیس

-دل پرورد گریه های بید-

کنارِ خارهای گون و تَفِ کوههایِ عور لم می دهم

            سینه را به آسمان

تا  نفسی بتوانم

             کویرِ غمم را .

۲

چه کسی فکر می کرد

       اینجا داوودی های ِ گلبهی بروید

و کلاغی پیام آور کلمات ِ خلسه آور جبرائیل باشد .

۳

آرام علفهای خزنده  

درون ِ سایه ی خاک

جهانِ درونت می کشندم .

   آرام آرام

خورشیدی که سیاه طلوع می کند

و جهانِ بی پرده ای که از شیدی شیری

     چشمانم را مات می کند   

/

مزه    درون مزاج

  لمس درون لامسه

شم درون مشام

 

آآآآه رُستنگاهِ انتها

 

حم .

۴

چه خجول از تنی زنانه

از تنی نرم

     در آغوشِ دندان و لبهام

بیا

اوه درون این دقیقه تاکستانیست .

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم شهریور 1388ساعت 3:4  توسط سینا مشایخی  | 

بیضه بیضا ضیا

 

تکان می خورد

جنین نگاه

   محدب می شود

    جاهاییش از ناف

گُل می دهد

جاهاییش از آفتاب

    

چون آبخورِ چشمان توسکایی در آیینه ی مرداب

    چون تنه ی افتاده ی آزاد ی

به چشم رویاندن قارچها و خزه ها

    

/

 آفتاب پس از سرمه

باران اشراق

     بخارِ درخشانِ  
                    ابرها

//

دو پنجِ شمعهای نذر دستانم

        را آینه ی صورتم می گیرم

و سلطنت جاودانت را نماز می گذارم

///

آه حق بداراد

////

تکان می خورد

   نطفه ای

      از آبِ جهنده

چون دُر

 

تکان تکان

   

حم .

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم شهریور 1388ساعت 15:44  توسط سینا مشایخی  | 

سکوت ِدرون به درخشش زیبایی در برکه ی پیشانی

 

زردِ لیمو درختی ظریف

        در شریدن باران

چکه چکه

   از نُکِ هوسناکِ

هزار بَر ِ سینه

اووف

   این چه شرم است

 به هیزِ نگاهی

     بی جایی خیره را معلق می شوی

معلق میوه هایی که نفس می کشی .

۲

زردِ لیمو لبانی

   غبار از شهوت عسل

در سُریدن تمامِ هوش

    از ساقهایی ظریف

از بازوانی شاخسار رقص

و دلی که چون آتشی آرام می سوزد .  

۳

و اینکه

    مردی ام

گاه که هوسِ حواسی از تو جرقه می دهد

 هوایی  هاله ای که صورتم می تند

در سینه

در جاری عضلات ران

در نفسی

دم به دم

        /

گاه

    این حجم هایِ مکرر

در هزار صورت

        نقش

این اُریب هایِ مکرر

و حمی که درون پرده ای بی حجاب از حجم و اُریب

             می بردم

//

چگونه بسُرم

بسرایم

 جاری م کن

     سرود م .

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم شهریور 1388ساعت 2:21  توسط سینا مشایخی  | 

morning dew

 

خیز چند رف مانده

  تا نقلدانهای پر از آبنبات

           پر از لبهای وحشی

بیا

 دستانِ گوشتآلوت را بر کمرم بپیچ

 

روزهایی را می گذرانیم

پر از شکوفه های ارغوانی

            سینه هایِ سفت ترنج

 

تا کوههای رویا

       صبحهای مه زده

با من قدم بزن

     با من سکوت سفید

را بدرخش

.

۲

این چه عطریست

چه آشفته ام

۳

این شادیِ گربه ای که در من

بعدالظهری ابری و درخشان را

چرت می زند.

/

خرجم کن

   چون تکه نانی در مزاجت

چون ستاره ای در سینه ات

//

دارم حس می کنم

و تمام طرف چپ چهره ام

           آبی ست .

 


for robert plant

 

+ نوشته شده در  شنبه هفتم شهریور 1388ساعت 15:29  توسط سینا مشایخی  |